تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی جانبازان دفاع مقدس

وبلاگ اختصاصی جانبازان دفاع مقدس

حکایت آنها که فراموش شان کردیم...

 

یادم هست بچه تر که بودم خونه مادربزرگ شبها وقتی خودم رو به خواب می زدم می دیدم تا نصفه شب مامانی با یه قاب عکس حرف می زنه! عین همون قاب عکس تو خونه ما و خاله و دایی هم بود... قاب عکس داییهام ...

بزرگتر که شدم مامانی برام تعریف کرد که دایی کوچیکم شهید شده و دایی بزرگم مفقوده! خیلی طول کشید تا معنی مفقود رو بفهمم... مفقود ... گم شده ...

بعدها مامانی وصیت نامه دایی مفقودم رو به دستم داد و گفت داییت آرزو داشت به وصیتهاش عمل کنی. اول اون وصیت نامه یه بیت شعر بود ...

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

راهنمایی که بودم خیلی درباره جنگ کتاب خوندم و خیلی سعی کردم کارهایی رو انجام بدم که دایی دوست داشت. همون روزها بود که قاب دایی وارد اتاقم شد و برای همیشه شد همدم تنهاییهام ...

دبیرستان چند بار به آسایشگاههای جانبازان رفتیم و اونجا بود که عدالت رو با چشمهای خودم دیدم ... آدمهایی که ۸ سال جنگیده بودند و ده ها سال تاوان شجاعت خودشون رو پس داده بودند ...

خیلی چیزها یادمون رفته ... خیلی چیزها ...

مذهب شده بازیچه دست آدمهایی که از مذهب هیچی نمی دونن! و اسلام وسیله نان خوردن برخیها که ... و ما که وارث این کشوریم نه از گذشته چیزی می دونیم نه شاید امیدی به آینده ... و اونها که از ما دفاع کردند رانده شده اجتماع اند و خوابیده کنج آسایشگاهها تا کی روز رهاییشان فرا رسد ................

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

...

چند هفته پیش سالگرد میلاد بود . کسی که هیچ وقت ندیدمش اما ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:52  توسط نگار  | 

 

می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد .

می گن : موجیه ! امیدی بهش نیست ! عقل درست حسابی نداره . باید از عاقل ها دورش کرد باید مراقب بود به عقلا !!! آسیب نزنه . باید ...

می گن : موجیه ! باید بهش برق وصل کرد . اصلا باید خشکش کرد و به دیوار زدش !

می گن : موجیه !

اونها نمی فهمند که اون فقط عاشقه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:30  توسط نگار  | 

 

فراموش شده بود . حتا خودش هم یادش رفته بود که فراموش شده . توی این شهر دود گرفته گم شده ! دیگه به خس خس سینه اش ... به سرفه های خشکش عادت کرده بود . دیگه حتا گرمی دست یه رفیق ... یه همدرد ... رو حس نمی کرد . دیگه اون شور جوونی رو نداشت . انگاری تو عصر یخبندون گیر کرده بود .

می دونی چقدر سخته آدم خودش هم یادش بره که کلی حرف داره که نمی شه گفت !!!

و ارزش هر آدم به حرفهایی است که برای نگفتن دارد !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:13  توسط نگار  | 

گروهی از جانبازان روز بیست و نهم بهمن با حضور در خبرگزاری مهر ضمن بیان مشکلاتشان خواستار آن شدند که اين خبرگزاري سخنانشان را به گوش مردم و مسئولین برساند. آنچه در پی می‌آید بخش دوم و پایانی این گزارش است در قالب خلاصه‌ای فهرست‌وار از آنچه در این نشست چند ساعته مطرح شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط محمد پوربخش  | 

گروهی از جانبازان روز پنجشنبه بیست و نهم بهمن ماه با حضور در خبرگزاری مهر ضمن بیان مشکلاتشان خواستار آن شدند که اين خبرگزاري سخنانشان را به گوش مردم و مسئولین برساند. آنچه در پی می‌آید بخش اول این گزارش است در قالب خلاصه‌ای فهرست‌وار از آنچه در این نشست چند ساعته مطرح شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 21:27  توسط محمد پوربخش  | 

اصغر قهرمان زمانه ، جانباز شیمیایی و اعصاب و روان است . بله قهرمان زمانه  نام فامیل اوست . و امروز آیا او هنوز قهرمان زمانه خود هست ؟!

متن زیرگفتگوی خبرنگار گروه دفاع مقدس « مهر » است با این جانباز شیمیایی و اعصاب و روان ، پیرامون مشکلات و مسائل جانبازان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:0  توسط محمد پوربخش  | 

 

سلام نازنین

گفتی بنویس . میدانی که من هرگز روی حرفت اما و اگر نمی آورم  ... ولی دست و دلم می لرزد . می ترسم نتوانم از تو بسرایم . تو خود خوب می دانی با حضورت قافیه های وجودم رنگ می بازد . نازنینم تنها به همین دلخوشم که وزن بودنت غزلهایم را  خوانا کند .

از تو خواهم سرود . با تو خواهم ماند . از تو خواهم خواند .

کاستی ها را حتما به کوچکی دستهایم خواهی بخشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:25  توسط نگار  | 

تجمع جانبازان در تاریخ ششم دیماه سال گذشته      

کارشان به جایی رسیده که خودشان مجبورند با این حال نزار دادشان را به گوش مسئولین برسانند.                  

آیا آنها نبودند که هشت سال جان خویش را برای ما فدا کردند؟    

آیا اکنون زمان استراحت آنها نیست؟                

آیا اگر متولیان امور ایثارگران به وظایف خود عمل می کردند آنها باز هم مجبور می شدند که به رییس جمهور شکایت ببرند؟     

هزار سوال دیگر در ذهنم نقش بسته.فقط به نوشته ی روی پلاکارد توجه کنید:                                     

خوش به حال شهدا که رفتند و این روزها را ندیدند       

     "جمعی از فراموش شدگان و خانواده شهدا" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:42  توسط محمد پوربخش  | 

به راستی که مشکلات جانبازان را که بخواهی بنویسی هر جانباز برای خودش به اندازه ی یک مثنوی هفتاد من درد دل دارد که نوشتن آن از عهده ی قلم خارج است. آنچه در ادامه می آید به طور خلاصه گوشه ای از مشکلات این عزیزان را نشان می دهد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 7:32  توسط محمد پوربخش  | 

و تو ای دوست!                                                           

بی شک داستان اصحاب کهف را شنیده ای. همانها که سیصدونه سال در خوابی الهی بودند. همانها که سیصدونه سال از این دنیای پلید و هرآنچه در اوست دور بودند. و چه مقدس خوابی بود که پاداش همه ی آنهاست که دعوت خدای خویش را لبیک گویند. اکنون، این آسمانیان خاک نشین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:26  توسط محمد پوربخش  |